تبليغاتX
پوچ

پوچ

..هر چه از دل برآید، خوش آید

آنکس که بداند و نداند..

همه شما دوستان حتما این شعر را شندیده اید یا در جایی خوانده اید:
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
(ابن یمین)

اما در دنیای امروز و در اطراف ما در بیشتر اوقات وضع جور دیگری است:
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند

 

 

*(این مطلب نقل قولی از وبلاگ های دیگر است)*

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!!بی نظیر

بالا نوشت: شعر از محسن نامجو هست؛ نام شعر: بی نظیر ، آلبوم: آخ ، لینک دانلود: بی نظیر



شعر بی نظیر دو دراز کشنده ی مالامالِ راحت طلب خوش

گفت ما دو درازکشندگان بودیم در آن لحظه با زیر شلوار و جین خشک که سخت فرو میبارید بر ما آسمانی که نبود از برای بی ریشگیمان و چشمانش را باز کرده بود، مبهوت آسمان و من،

چشمانم را بسته بود او …

بمال! بمالامالم کن…  بمالامالم کن…  بمالامالم کن…



...ادامه متن شعر در ادامه مطلب *


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

!حمیده خیرآبادی در گذشت

http://www.picestoon.com/out.php/i22647_nadereh2.jpg

حميده خيرآبادی (نادره)، هنرمند قديمی سينما، تئاتر و تلويزيون صبح سه شنبه در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. علت درگذشت حمیده خیرآبادی «کهولت سن» و محل درگذشت وی منزل مسکونی اش در تهرام اعلام شده است.

در مراسم خاکسپاری اين هنرمند که بدون‌ اطلاع ‌رسانی و ساعاتی بعد از درگذشت او انجام شد، دخترش ثريا قاسمی و شماری از هنرمندان سینما و خانواده او حضور داشتند.

به گزارش ايسنا، حميده خيرآبادی با نام مستعار نادره، رکورددار بازيگری در سينمای ايران، تاکنون در بيش از دويست فيلم سينمايی بازی کرده است و سه بار نيز نامزد دريافت سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مکمل از جشنواره فيلم فجر شده است.

خانم خیرآبادی که در هنگام مرگ ۸۶ سال داشت، بازیگری در سینما را با فیلم «میهن پرست» در سال ۱۳۳۲ آغاز کرد و در بیش از ۱۵۰ فیلم و سریال به ایفای نقش پرداخت و از جمله در فیلم های مطرحی چون «طوقی» و «مادر» اثر علی حاتمی، «رضاموتوری» اثر مسعود کیمیایی، «اجاره نشين‌ ها» و «بانو» اثر داریوش مهرجویی، «هنرپيشه» اثر محسن مخلمباف، «روز واقعه» اثر شهرام اسدی و بسیاری دیگر از آثار ارزشمند سینمایی بازی کرد.

بانو نادره، طی سالهای اخير تنها در دو فيلم «توکيو بدون توقف» و «سرود تولد» کار کرده است.

حمیده خیرآبادی در سال ۱۳۰۳ در رشت متولد شد، در ۱۳ سالگی ازدواج کرد و تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد. او پس از جدایی از همسرش با دخترش ثریا قاسمی زندگی کرد.

بانو نادره، بارها در سینمای ایران نقش مادر را بازی کرد و در سال ۱۳۸۶ به عنوان همیشه مادران سینمای ایران در جشن بازیگری سینمای ایران مورد تقدیر قرار گرفت.



منبع: صدای آمریکا


پ.ن1: با توجه به مرگ رضا کرم رضایی و محمود بنفشه خواه و جهان (خواننده) و کیومرث ملک مطیعی و حمیده خیر آبادی و رئیس جمهوری لهستان و یارانش و غیره؛ از جناب حضرت عزرائیل خواهشمندیم سال کار مضاعف را جدی نگیرن!!

پ.ن2: اگر هم می خوان جدّی بگیرن، جای اینکه برن توی مدّ بازیگرها، برگردن تو همون مد رئیس جمهوری و یارانش و تشریف بیارن و کشور ما رو آباد بفرماین؛ شیرینیشون هم محفوظه...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

ناکجا آباد | NeverLand

http://grandcanyon.free.fr/images/cascade/original/Iguassu%20Falls,%20Brazil.jpg

عجب جایی بود... آبشاری که حداقل 30 کیلومتر طول آن بود؛ می شه گفت بهترین عقاب تاریخ هم قادر به دیدن انتهایش نبود، حتی جیمز کامرون هم نمی تونست اونجا رو به تصویر بکشه!!! واییییی که عجب ناکجا آبادی بود...!

من و " او " بین رشته هایی که پر از نور بودند - که همچون موهای ابریشمی یه پری دریایی بود - نشسته بودیم..

سرم رو بالا کردم؛ عجیب بود.. انگاری که این رشته ها از هیچ جا آویزون نشده بودند! انگاری که معلّق تو هوا مونده بودن.. یه حس خوبی بهم دست داد، سرم رو آوردم پایین و با بوسیدن لبای داغ و لطیف "او" حسّم رو کاملتر کردم.. انگار یه دستی محکم قلبم رو گرفته بود، فشارش می داد.....راه نفسم بسته شده بود و به سختی نفس می کشیدم، یه توپی رو تو گلوم احساس می کردم... چشمانم رو باز کردم و بی اراده گفتم: " چقدر دوست دارم!!! "

در اعماق گلویم احساس خشکی می کردم.. دستاش رو گرفتم و گفتم بریم آب بخوریم!! با یه لبخند از اون لبخند هایی که همیشه منو از خودم بی خود می کرد تأیید کرد..

احساس می کردم سال هاست که اونجا زندگی می کردم.. بی اراده به سمت رودخانه ای که از قبل می دونستم کجاست خیز برداشتم و رفتم. رودخانه ای بود با عرض حدودأ 6متر؛ عمقش خیلی بود، امّا به لطف شفاف بودن آب، انتهایش را به راحتی می شد دید... شاید تنها چیزی بود که انتها داشت، شاید این هم بی انتها بود...

دستانم رو در آب سر رودخانه فرو بردم، هنوز آبی که در دهانم بود را قورت نداده بودم که همه چیر برایم سیاه شد؛ سرم سنگین بود، بیدار بودم امّا نمی توانستم چیزی رو ببینم!! نمی دونم چه قدر طول کشید، فقط می دونم خیلی نبود، چشام رو به زحمت باز کردم؛ رودخانه غیبش زده بود.. عرق سردی که از تنم می اومد رو احساس می کردم.. با ترس و اضطرابی که توی وجودم بود، بلند شدم و به جایی که بودیم دویدم.. هیچ خبری از اون رشته های قشنگ ابریشمی نبود.. جایی که نشسته بودیم خاک فرو رفته بود، نگاهی انداختم و یک برگ خشک بزرگی رو دیدم، دولّا شدم و برش داشتم، روش نوشته بود: " من هم دوستت دارم، باز هم صبوری کن!!!!!!!!! "

می دونستم که یه بازم یه رویا بوده، بازم یه رویای تلخ که توش تنهایی موچ می زد؛ الحقّ که ناکجا آباد بود؛ مثل همون دفعه های قبل ( مطلب  "در میان ابرها " را بخوانید )



پ.ن: چی کار کنم؟؟؟


"خود خودم"



http://i35.tinypic.com/o73o5u.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

زورگویی

http://mahtaab.files.wordpress.com/2008/10/sad.jpg

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا » پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسويه حساب کنم .
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! مي دانم که دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي آوريد. ببينيد، ما توافق کرديم که ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت کرده ام، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل مي دهم. حالا به من توجه کنيد.
شما دو ماه براي من کار کرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت کرده ام. که مي شود شصت روبل. البته بايد.....

...

..

...


...ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

!عجب فرسوده دیواریست

http://enrique657.persiangig.com/0%20hand%20-%20dast.JPG

!عجب فرسوده دیواریست این دنیای مردگان (دنیای ما مردگان)

آری، درست شنیدید؛ فرسوده است، فرسوده اش کردیم و کردند این دنیای خالی از هر چیز که لازم است! نه محبتی نه احترامی و نه آرامشی و نه ... البته، این روزها عشق و محبّت سیری چند؟ هه

منظورم از مردگان خودمانیم و خودمان که بی هیچ زندگی می کنیم! زندگیه فلاکت بار و تکراری و تو خالی محبورمان کرده به فرسوده شدن و فرسوده کردن!

زیاده گویی را دوست ندارم و امیدوارم همین اندک مطلبم منظور را رسانده باشد و همینطور خودم هم ارضای روحی شده باشم!

به قول فدریکو گارسیا لورکا: " سکوت سرشار از ناگفته هاست " پس بیایید به این مطلب درست نشدنی تعضیمی کنیم و بعد به سکوتی پر معنا و سرد برویم؛ تا شاید دیگران غبطه خورند بر این سکوتمان!



!!!!پ.ن: ندارد


" خود خودم "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

رضا کرم رضایی در گذشت

http://media.farsnews.com/Media/8507/Images/jpg/A0232/A0232760.jpg

رضا کرم‌ رضایی، بازیگر پیشکسوت تئاتر و سینمای ایران، روز شنبه ۱۴ فروردین، در سن ۷۳ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.


به گزارش خبرگزاری ایلنا به نقل از افسانه کرم رضایی، فرزند این بازیگر سینما و تلویزیون، آقای کرم رضایی به دلیل عفونت ریه ۲۵ روز در بیمارستان مهر تهران بستری بود.
رضا کرم ‌رضایی متولد ۱۳۱۶ در سنقرآباد کرمانشاه بود و نزدیک به ۵۰ سال سابقه کار هنری سینما، تلویزیون و تئاتر داشت.

او در سال ۱۳۳۸ از هنرستان هنرپیشگی تهران و در سال ۱۳۴۶ از انستیتو فیلم و تلویزیون و تئاتر دانشگاه مونیخ آلمان فارغ التحصیل شد.
پیکر رضا کرم رضایی روز سه شنبه ساعت ۹ صبح از مقابل تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان در بهشت زهرای تهران تشییع خواهد شد.

کندو، مهمان، همکلاس، رابطه جوانی، بازرس، تجاوزگران، فیزیکدانان، کلبه والدین، مستأجر جدید، مسافر ری، بنگاه تئاترال، اسکوربال، فصل پنجم، آقای شانس، دیوانه ‌وار، در کمال خونسردی‌، رابطه پنهان، نرگس، اعدامی، خواستگار، در شهر خبری نیست و این خانه دور است، از جمله نمایش ها، فیلم ها و سریال هایی است که رضا کردم رضایی در آن ها بازی کرد.

وی علاوه بر بازی در فیلم ها و نمایشنامه های متعدد، نویسندگی و کارگردانی تئاتر، ترجمه ادبیات نمایشی و سال ها تدریس هنرهای نمایشی را در سابقه خود داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!خلایق هرچه لایق

http://noqte.com/upload/content/land-hand.jpg

!!چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟ دورهء ارزانیست

!!چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان، و دروغ از همه چیز ارزانتر

!!آبرو قیمت یک تکّهء نان، و چه تخفیف بزرگی خرده است قیمت هر انسان


--                          --                                    --                             --                                          --


وطن یعنی دویدن در پی نان، وطن یعنی کمک کردن به لبنان؛

وطن یعنی عرب را چاق کردن، معلّم های خود را داغ کردن؛

وطن یعنی صفّ نان و صف شیر، وطن یعنی همش درگیر و درگیر؛

وطن یعنی همین بنزین و همین نفت، همین نفتی که توی صفره ها رفت؛

وطن یعنی پذیرایی از افغان، وطن یعنی سفرهای استان به استان؛

!!!وطن یعنی همین آئینهء دِقّ، وطن یعنی خلایق هر چه لایق


"خود خودم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

سراسر غمم

http://koochooloo.persiangig.com/image/N%20(7)%20$.jpg

در خواب ناز بودم شبی، دیدم کسی در می زند؛

در را گشودم روی او، دیدم غم است در می زند؛

ای دوستان بی وفا، از غم بیاموزید وفا؛

!غم با آنهمه بیگانگی، هر شب به من سر می زند


"خود خودم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!خلق هنر با عکاسی از چند مگس مرده

فارنت: یک عکاس سوئدی با جمع‌آوری لاشه مگس‌های مرده از کنار پنجره‌ و لامپ‌های خانه خود و با کمک خلاقیت و هنر خود و مداد طراحی‌اش زندگی تازه‌ای به آنها بخشیده و به نوعی سیرک حشرات مرده به راه انداخته است.







...ادامه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!بدون شرح

!!چه وقتایی دیدن چه جاهایی بلامانع است




...ادامه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!!بودن یا نبودن

http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/468868/2/istockphoto_468868_bench_in_winter.jpg

:روزی هزار بار بر صفحهء دل بنویس

!میان بود و نبودش تنها یک حرف فاصله است! به همین سادگی

،و من؛ روز و شب

جریمه سنگین رفتنت را پرداختم!

؛و جز دل، که روزی هزار بار خراش افتاد

...کسی نفهمید که از ب، بودنت ،تا نون نبودت فاصله تا بی نهایت بود


"خود خودم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

...من گوساله ام







...برای دیدن اندازه دقیق عکس ها، روی آنها کلیک کنید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

نگویم و بگویم ها...

http://www.hooshafzarenovin.com/UploadFolder%5Cweb-design.jpg

نگوییم *وب سایت* بگوییم : رایانه جا یا تارانه

نگوییم * وب *بگوییم : جایانه یا تار

نگوییم * وب مستر * بگوییم : صاحب تار یا تارزن

نگوییم * ایمیل* بگوییم : نامه برقی

نگوییم * ایمیل آدرس *بگوییم : نشان نامه برقی

نگوییم * چت * بگوییم : زرستان

نگوییم * مانیتور* بگوییم : نمایانه

نگوییم * کی بورد* بگوییم : دکمه گاه

نگوییم*اسکنر* بگوییم : عکس برگردان

نگوییم * پرینتر *بگوییم : چاپانه یا چاپگر

نگوییم * ماوس * بگوییم : موش

نگوییم * دیسک *بگوییم : گردالی

نگوییم * سی دی (کامپکت دیسک)*بگوییم : کامل گردانه یا کاف گاف

نگوییم * دیسکت * بگوییم : گردکی

نگوییم * نوت بوک * بگوییم : رایانه رو

نگوییم * لینک* بگوییم : چسبانک

نگوییم* مایکروسافت* بگوییم : کوچک نرم یا نرم بچه

نگوییم* اکانت * بگوییم : برات

نگوییم * ماوس پد * بگوییم : خرش گاه

نگوییم * فوتوشاپ* بگوییم : عکاسخانه

نگوییم * اینترنت* بگوییم : جهان شبکه

نگوییم* اینترانت* بگوییم : درون شبکه

نگوییم * اینترنت اکسپلورر* بگوییم : جهانگرد شبکه

نگوییم * وب براوزر * بگوییم : تاریاب

نگوییم * کرسر* بگوییم : ریزینه

نگوییم * بیل گیتس * بگوییم : حساب دروازه

نگوییم *هات میل * بگوییم : داغنامه



قندون :سایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

در میان ابرها

ساعت حدود 5 می باشد و ما مانند جغدی بالغ و سر حال هنوز سر سنگینمان را روی بالش نگذاشته ایم، تصمیم برآن شد که مطلبی بنویسیم که شاید وقت خالی و البته با ارزش شما را پر کرده و از آن مهم تر خوابمان بگیرد!!

http://www.aljazeeratalk.net/forum/upload/93/1206136834.jpg

گاری ها می تازند. بارها در مرز جا به جا می شوند و مسافران در تکاپوی رفتن. پیرمرد باری بر دوش دارد و انتظار می کشد! - نمیدانم انتظار می کشد یا انتظار می خواهد او را بکشد! - تا او را بیابد!

او،او،او،... او شاید همان زنی باشد که سالهایی را بی دلیل با او بوده است و حال که در حال انتظار کشیدن است، درک این موضوع که او چه کسی بوده است برایش شفّافتر شده است؛ شاید دلیلش این است که هیچ وقت، زمان فکر کردن به این را نداشت که به این موضوع که از نظر هیچ کس و همه کس بیهوده به نظر میآید فکر کند!

یا شاید هم،... شاید هم انتظار زنی را می کشد که سالهای سال زاییده خیالش بوده است؛ و اکنون حسّی بی نام و نشان به او امید این را داده است که او اینجاست؛ صبر کن، صبر، صبر، صبر، .... آآآآآه که چه زمان مرگباری را نیاز است برای صبر!

چه کسی می داند، شاید انتظار دخترک کوچکش را می کشد، که البته 20 سال پیش کوچک بود..

و شاید او برای خود پیرمرد هم معمّاییست و نمی داند که و چه و کی قرار است بیاید، فقط انتظار می کشد که بیاید........

از سویی دیگر گاری هایی هستند که زنجیری آنها را بهم دوخته است! زنجیرشان از برای چیست؟! شاید که گاری ها شبانه فرار نکنند! یا شاید هم اگر کسی هوس بردن آنها را کرد، یکجا ببرد که دیگر جنگی بین گاریچیان نباشد.. و یا شاید اصلأ دلیلی نباشد و اینها به روی عادت کشیده شده اند و کسی آنجا نیست که فکر بردن چیزی را بکند!

پیرمرد بعد از ساعت ها فکر کردن و به جایی که جز خودش کس دیگر قادر به دیدنش نبود، خیره شدن؛ به سمت یکی از گاری ها می رود؛ باری که بر دوش دارد را با دولّا شدن کمر دولأ شده اش با اندکی ناله روی گاری می گذارد - بار پیرمرد به اندازه بزرگترین بالشت دنیا هم نمی شد؛ پس این همه ناله از برای چه و کجا بود - انگار که همه چیز برای پیرمرد کوتاه و لاغر، با موهای جو گندمی و مجعّد بلند آشنا بود و جای هر چیزی را می دانست؛ به آرامی دستی به زنجیرها کشید و بعد از نیشخندی کوتاه زنجیر را کشید.. با کشیدن زنجیر انگار که به گذشته ای دوردست و عمیق ولی تلخ و پردرد پرتاب شد! لبخندش محو شد و چینی بر صورت انداخت و نگاهی به آسمان کرد؛ انگار که چهره ای آشنا را در میان ابرها می دید؛ و سپس گفت: "امروز هم نیامد" و به راهش ادامه داد...


"خود خودم"



پ.ن1: خوابم نگرفته هنوز ولی احساس می کنم که من همون پیرمردم! یعنی میشه؟!؟؟

پ.ن2: 4 کلمه ای این داستان رو جایی خونده بودم یا دیده بودم که یادم نمیاد، امشب یکهو بهش فکر کردم و تصمیم گرفتم، که ادامه اون داستان رو با اینکه می دونم اصلأ همچین سبکی نداشت، با تلفیقی از فکر خودم ادامش بدم؛ باشد که داستانی باشد حقیقی و بس غمگین!


http://sahar67428.persiangig.com/image/11/AXFR001050.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

شش تن از بازداشت شدگانِ حادثه عاشورا به اعدام محکوم شده اند

http://www.sharnews.com/shahrban/p1982.jpg

عباس جعفری دولت آبادی دادستان تهران گفته است که ۶ تَن از بازداشت شدگانِ حادثه عاشورا به اعدام محکوم شده اند. دادستان تهران می گويد این حکم در دادگاه تجدیدنظر در حال رسیدگیِ مجدد است. دادستان تهران برخورد با زندانیان را خوب توصیف کرده است.



صدای آمریکا :سایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

دستانم چه کارا که نمیکنن!

http://www.landlordrescue.ca/images/helping_hands.jpg

دستانم نرم برروی پوستت می خوابند .آرام می لغزند روی گونه هايت .پولکهای چشمانت.زخم بينيت وهمه آنچه که می شود از تو لمس کرد....

   چشمانم درتب اين لحظه چه درخشان شده اند.همچون شعله های آتش...توزيبايی!

    چراغها خاموش اند.تاريکی صدايی جزلمس چسبناک وحريص دستانم نيست .صدايی برای مورچه ها که اينجا نيستند.صدايی برای آسودگی کامل تنم درتمامی آن لحظه.

   صدايی که گم نشد هرگز درخاطر دستانم.صدايی که گهگاه آرزوی مورچه شدن درتناسخ بعديم را پررنگ می کند.

   صدايی که ديگر نيست بعداز آن تاريکی واکنون روزها می گذرند وهمانطور که پيش بينی می کردی من هم بزرگترشده ام.

   همانطورکه تومرا ورق زدی دريک گردش طولانی که زمين چندين باربيشتر چرخيد...


"خود خودم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

روزمرگی ها و روزمره گی های من

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود                                   و انسان با نخستين درد   

-   در من زنداني ستمگري بود كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -

                                             من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

« ا – بامداد »



http://irboustan.persiangig.com/innerchild13.jpg

   مي گويد گند بزنند به اين زمان و ساعتش را پرت مي كند. مي گويد مدام تكرار ميشود. ساعت8، ساعت9، ساعت10... بعد فردا و دوباره روز از نو و روزي از نو. ساعت از نو و تكرار از نوتر! ميگويد سياه چاله است اين لعنتي ! تويش افتاده ايم و هيچ جور راه ندارد بيرون بياييم ! مي گويد خدايي دشمن بزرگتر از اين داريم ما ؟! اسيريم اصلا ! حبس داريم ميكشيم بي دليل ! ميگويد: چرا ؟! چرا؟! اصلا چه كسي گفته گير بيفتيم ؟! ميگويم نگاه ! سه شنبه هركارش كني ميايد و بعد چهارشنبه است كه مث اجل ميرسه و نميشه كاريش كرد ! و بالاخره بخواهي،نخواهي نوبت پنچ شنبه است و ... و بعد دوباره هفته ي بعد و ... مگر حرف به كتش ميره ؟! باز ميگويد: نخواستيم ! آقا اصلا من زير بارش نمي رم ! داد ميزند: تكرار، تكرار، روزمره گي ها و ... اي مرده شور عقربه ها رو ببرن تو يه سياه چاله بندازن ! چه نيشي ميزنند اين لعنتي ها ! ميگويد : ميخوام پرتش كنم اين زمان رو به ته ته درك ! ميگه اگه نبينيش نيست. نمي بينمش تا نباشد ! مي گويد و ميگويد و مي گويد وباز مي گويد و هي مي گويد ! اين جفنگيات را دوباره و سه باره و ده باره تكرار ميكند.

  سه ماه ميگذرد. بي ساعت ميبينمش و باز هم همان حرفها. يك سال ميگذرد، بي ساعت و اين بار با چند طره موي سفيد و باز با همان حرفها !... سه سال ميگذرد ، بدون ساعت است و اين بار خطهاي سفيد موهاش بيشتر و بيشتر شده، ساكت تر شده اما باز همهن حرفها را ميزند! كم كمك دست خودش هم آمده كه حريف زمان نشده. كه با چشم بستن، وا داده كه توي سياه چاله ي تازه اي واسه خودش دست و پا ميزنه ... كه در خودش ... تو سياه چاله ي خودش افتاده ...! كه حبس دز حبس شده . كه مانده و گنديده ....!


"خود خودم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

آپوکالیپتو

http://www.writeage.com/images/apocalypto_02.jpg

وانسان تنها نشسته بود با غم و اندوهی عمیق

همه حیوانات اطراف او جمع شدند و گفتند : ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم هر آرزویی داری از
ما بخواه تا برآورده کنیم
انسان گفت : به من قدرت بینایی خوب بدهید
کرکس گفت : بینایی من مال تو
انسان گفت : می خواهم نیرومند باشم
پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد
انسان گفت : در این راه می خواهم اسرار زمین را بدانم
مار گفت : نشانت خواهم داد
و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت رفت
آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت : انسان دیگر خیلی چیزهارا می داند و قادر است کارهای زیادی بکند
گوزن گفت : انسان به آنچه می خواست رسید , آیا غم او به پایان خواهد رسید؟
جغد گفت : نه , حفره ای در درون انسان دیدم , اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن
آن حفره نیست
همان چیزی که اورا غمگین خواهد ساخت , حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا
خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم , همه چیز تمام شده است


پ.ن1: می دونی ! یه چیزایی هست که آدم خیلی وقت ها به خیلی از آدم ها می گه ... اون لحظه هوارتا هوارتا حال میکنه و به خودش افتخار می کنه ... اما کمتر از 5 ثانیه به غلط خوردن می افته ... حالا بیا درستش کن !
خیلی وقت ها هست که خیلی ها می گن که این خیلی چرت و پرت هایی که آدم می گه ها همشون از سر خوش گذرونیه و اینی که خوشی زده زیر دلش ... خیلی وقت هام هست که هیچ خری نمی فهمه من چی می گم و همه مث خر سرشونو تکون می دن که آره ! ما می فهمیم !

پ.ن2: مثلا ! الان تو می فهمی من چرا این قد دارم چرت و پرت می گم ؟!


"خود خودم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

الآن اینجا کی به کیه؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

بنيانگذار پرشين بلاگ بازداشت شد

http://gdb.rferl.org/E6D60E1F-70F1-453B-A2C7-0AB277B8CFC0_mw800_s.jpg

پايگاه اطلاع رسانی پارلمان نيوز روز يکشنبه از بازداشت مهدی بوترابی بنيانگذار پرشين بلاگ خبر داد. اين وبلاگ نويس در انتخابات رياست جمهوری ايران عضو ستاد اصلاح طلبان و از حاميان ميرحسين موسوی بوده است. از دلايل بازداشت وی خبری منتشر نشده است. در همين حال با وجود سپری شدن بيش از ۱۰ روز از بازداشت يک فعال پيشين دانشجويی به نام حجت منتظری، سميه فريد همسر آقای منتظری در تلاش برای يافتن همسرش می گويد که هنوز مکان نگهداری اين فعال و نيز ماهيت اتهام يا اتهامات وارده بر او اطلاعی رسمی داده نشده است. علی نجاتی رئيس سنديکای شرکت نيشکر هفت تپه نيز همچنان در زندان است و تابحال به وی حتی اجازه مرخصی از زندان داده نشده است



صدای آمریکا :سایت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

سال 3000 در نگاه كاريكاتور

Fun2fan.com



Fun2fan.com

Fun2fan.com




کلوپ سرگرمی ایرانیان :سایت




...ادامه کاریکاتورها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

!فلان فلان شده به اعلیحضرت خودمون فحش داده

http://www.irancartoon.ir/day-note/siyasat.jpg

ساواکی ها یک جوان دانشجو را دستگیر کرده و شکنجه می دادند؛ شعبون بی مخ از راه رسید و پرسید: مگه این جوون چیکار کرده که اینطور شکنجه ش میدین؟

.رئیس ساواک گفت: از خودش بپرس

جوان گفت: آقا شعبون! من علیه دزدها و آدم کش ها و وطن فروش ها و مال مردم خورها و نوکران بیگانه شعار داده بودم!!

!شعبون بی مخ به ساواکی ها گفت: بزنیدش! فلان فلان شده به اعلیحضرت خودمون فحش داده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

دو تا شعر واسه چارشنبه سوری/سوزی

http://persian-star.net/1387/12/27/3/10.gif

(1)

انگـــــــاری غلغله ی محشـره چارشنبه سوری

گوشم از بمب و ترقّـــــــه کره چارشنبه سوری

 از اراذل خیابونـــــــــــا همگی محشــــــــر خـر

 لات ولوت بازار و خــر تو خـــره چارشنبه سوری


(2)

شور و حالی دارد/ عشق و شوقی خواهد/ و منم می خواهم کمی بازی بکنم/ کاش می شد بخرم / ولی اکنون که دگر مالی نیست /شب عید نزدیک است



وبلاگ دانشجویی :سایت



...ادامه اشعار در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

کاریکاتور چهارشنبه سوری

چون عکس ها همه به هم چسبیده بودن، ناچار مجبور شدم تو ادامهء مطلب بزارمشون که جای زیادی نگیرن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

عکس های خنده

!!مجموعه ای از عکس های به درد نخور و البته خنده دار



www.MOHMALATeVAVIJ.cov.ir


www.MOHMALATeVAVIJ.cov.ir



تو فکرتم تنها آرزوی من  :سایت




ادامه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

دل می خری؟

http://mobile121.persiangig.com/image/love1%20(2).jpg

گفتمش: دل می‏خری!؟

پرسید: چند?

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود،

تا به خود باز آمدم او رفته بود،

دل ز دستش روی خاک افتاده بود؛

جای پایش روی دل جا مانده بود...



تو فکرتم تنها آرزوی من  :سایت


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

!..چیش به ما ماسید

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8512/eid10-zr.jpg

،سلام

ساعت تقریبأ چهاره صبحه؛ جنازهء سنگین خودم رو از پای بساط شل شوروام بلند کردمو به سختی انداختم روی تخت، و طبق عادت رایانک یوغورم رو روشن کردم و به حالت دراز کش - دور از جون مردگان - افتادم و دارم بی دلیل خاصّی می نویسم و به اینکه بعد از این همه اتفّاق و حمّالی ها و تغییرات ظاهری تو خونه چیش به ما ماسیده فکر می کنم!

:خوب، این چند تا چیزه مفیده امروز بوده که به ماسید

اولأ: کتابخونه ای که بعد از حکم فرمانی در دنج ترین گوشهء پذیرایی و در دست داشتن کتاب هایی که هر جلدشان یک قفسهء (!) کتابخانه های سوسول امروزی را به دو تکّه قسمت می کند، به اتاق بنده تشریف فرما شدن تا کتاب هایی که از نظر حجم و محتوا سنگین و برای خود "من" بسیار با ارزشند را جایی بدهیم!

دومأ: پیدا کردن لیوان های کهنه سال و تقریبأ به مرز عتیقه گی رسیده و شستن آنها که جرمی به ضخامت یک ملیونم آنچه فکر کنید را داشتند.

!!سومأ: پیدا کردن لاشهء هرچند ته پنبه هزاران فیلتر سیگار که شاید نسبشان به نسب درخشان خود "ما" برسد

و چهارمأ: درک این موضوع از یاد رفتنی و شاید بی معنی عید (!!) و بوی آن که مخلوتی از خاک، ریکا، صداهای نا هنجار اسباب ها، مواد منفجره برادر تخسم که از سال پیش مانده بود و غیره

در ازای این ماسیدنها، بنده که در قدیم پسری نحیف و ساکت در عین حال شرور به شمار می رفتم؛ از صبح اللطلوع، تبدیل به موجودی قوی و عظیم که قدرت حمل 3 تریلی با بار را با یک انگشت (!) دارد شدم و به صحنه خانه وارد گردیدم و بلا نسبت شما به حمّالّی پرداختم!

!! چه مفید

گذشته از این ها، دوست دارم بخوابم امّا خوبم نمی رود، بخواهم بلند شوم باتری ام تمام می شود و پیغام خطا سراسر بدنم را فرا می گیرد؛ پس تن به کاری دور از تصوّر یک ذهن سالم می برم 'سیگار'


پ.ن1: کسی چه می دونه شاید منتظر کسی هستم و دلم می خواد یه جورایی باشه؛ امّا نمی دونم که و کجا و چه جوری باید پیداش کنم؛ شایدم کسی بدونه؟! ها!؟؟

پ.ن2: جالب اینجاست که اینهمه به ما می گن اتاق تمیز کن، خونه تمیز کن، همه چیز مزتب شه بره سره جای خودش؛ اما من نمی دونم چرا وقتی همه چیز به هم ریختس آدم - که خودم باشم - با چشمای بسته هم وقتی دستش رو دراز می کنه، از لای اونهمه آت و آشغال گزینهء مورد نظرش رو یافت می کنه! یعنی مشکل از منه؟! یا شایدم مشکل از اونه؟! شایدم....


"خود خودم"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط اشکآن  | 

!بالا پریدن نوروزی

http://www.daneshema.com/upload/mayor/upload/image/medicine/taghziyeh/sabzi.jpg

نوبهاران گشت و بلبل داد شادی را نوید؛ هموطن باشد مبارک بر تو این عید سعید

شادمان باشی الهی، وقت دید و بازدید؛ گرچه من خیری ندیدم هیج، از سال جدید

!چون که از بخت بدم در ابتدای روز عید؛ این فشار خون بنده باز هم بالا پرید

زنگ زد فوری به درمانگاه با همراه خود؛ همسر بنده چو از احوال من آگاه شد



طنز سلامت: سایت



...ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط اشکآن  | 

..دل نوشته، شاید

سلام،

یه شعری رو امشب خوندم که به نظرم مسکّن خوبی باشه واسه وقتایی که یه ورقی به قدیما می زنیم!


http://amirho3in.persiangig.com/image/Weblog/DelNeveshteHa_Main.jpg

دست هایش رسیده بود انگار ، داشت تقدیر او ترک می خورد

زیر آوار کار اجباری ،بازوان سرش محک می خورد

 

پولکی های خنده هایش را توی راه جوانیش گم کرد

زیر برگ شناسنامه ی او خطی ازنیستی شتک می خورد

 

شوکران:سایت


...ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط اشکآن  |