
آمده بودم بگویم دوستت دارم که نگاهت، آواری شد بر تنم. آمده بودم خانه بسازم نه از آجر قرمز، نه از آهن سرد، از جنس دامنم. و تنها شنیدم که گفتی عقلم ناقص است... قدم بر تن جاده می گذارم، محکم، وقت رفتنم... بالهایم را کنده ای و من اینجا روی دستهایم راه می روم فرقی هم ندارد روی دو پا هم که باشم دنیا وارونه است.